زیتون
|
||

«من ممكن است نتوانم اين تاريكي را از بين ببرم، ولي با همين روشنايي كوچك، فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان ميدهم و كسي كه دنبال نور است، اين نور هر چقدر كوچك باشد، در قلب او بزرگ خواهد بود»
نقاشی ومتن از شهيد مصطفی چمران...
اين شعرها که در چشمان تو جاري اند
واين آيه ها که در دلت آيه هاي عشق مي سازند
چقدر از حوالي نگاه آب رد شده اند
که عطر ياس تو را فرا گرفته است....؟
روي پيشاني ات مهر آفتاب خورده...
و سربند سبز،سرخ وسفيد احساست را به لاله هاي
(لااله الا الله)
آراسته اي
مي داني کسي جز او را نمي توان معشوق گرفت...!!
مي داني!
نمي دانم تو عاشق کربلائي يا کربلا عاشق توست....!؟
نمي گويم: بودي...يا آمدي و رفتي...!؟
مي دانم که هستي از ان آغاز..و مانده اي هنوز...
مي دانم همسفر مهتابي و ستاره ها چلچراغ حجله ات...
يا شايد گلريزان نگاهت....!
نمي دانم تو راخوب تصوير کرده ام يا نه ؟
ولي هرچه هست طعم آفتاب مي دهي...

شهيد منصور ستاری فرمانده نيروی هوايی - شهادت آذرماه ۷۳
به ياد عزيزی كه می خواست از او بنويسد و فرصتش نشد.ناتمامش را تمام كردم.
من از عبور هراسانم و از ماندن بيزار.
خدايا...!!!
چه سِریست در پي آن نگاه سرخ...!!
آن سبز سرخ...!!
و آن صلاي سرخ...!!
کوچه هاي کوفه ديگر شبگرد خود را نخواهد ديد
کودکان يتيم تراز هميشه سر گرسنه خود را بر زمين سردکوفه خواهند گذاشت
ديگر خانه هاي کوچکشان دق الباب نخواهد شد.
ديگر آن ناشناس را نخواهند ديد
و ديگر مرد مهربان نخواهد آمد...
چشم که بر هم بگذاري ميروي به قريب ۲۳سال قبل زماني که علي بود بي زهرا و نخلستانهاي تاريک مدينه و چاههائي که اسرار مگوي علي را در خود داشتند
شبهاي پر ستاره مدينه براي علي بي فروغ شده بودند و تک ستاره اش خاموش.
عشق علي در زير خاک سرد مدينه ارميده بودو علي هر شب خسته از طعنه ها بر سر گور بي نشاني زمزمه اي غريب داشت از عشق مي خواند واز معشوق گله مي کرد.از نرفتن گله داشت مي خواست تا اورا بخواند...
گرچه بارامانتش چنان سنگين بود که پايش از رفتن باز مي ماند..
او بود وامتي جاهلتر از زمان جاهليت...
مشتي منافق و مردمي نادان که به دنبال توطعه گران ثقيفه دين ودنيا فروخته بودند....
حال چشم باز ميکني مردي را مي بيني در دهه شصتت عمر خود ريش سفيدش به خون خضاب شده و خانه اش آني از بانگ کودکاني که کاسه شير به دست دارندخاموش نمي شود
اهل خانه در ماتم و او رخساره بر افروخته از شوق ديدار ...
گرچه خسته شد تا اين بار را ازو برگيرند کمرش شکست از اين درد اما باز هم او ماند يکه وتنها
او جز به عشق زنده نبود...
عشق...!
حرف غريبي است...
نمي داني چه حال غريبي داشت ميثم هنگامي که در شبي ظلماني شاهد سر خاموش علي بود در نخلستانهاي کوفه که از اين قوم هزار بار ارزوي مرگ مي کرد..
و نخلها نيز سري را بر دوش کشيدندکه دهان چاه همچنان از شنيدنش بازمانده است.......!!!
علي اکنون در بستر.. فرقش شکافته به جهل حالش حال عاشقي که وعده ديدار معشوق را شنيده و ذکرش زهرا...
همه دورش به زاري وماتم جمعند واو مي خواند
خدايازکارم گره وا شده
خدايا دلم تنگ زهرا شده
غم ودردم اخر به پايان رسيد
به زهرا بگوئيد که مهمان رسيد
هر چه بانگ شيون بالا ميرود رخساره اش گلگونتر ميشود ودلش بيش ميلرزد
چه مي بيند
فاطمه است که با لبخند و اشک بر ديده ميگويد:
علي آمدي..؟؟
مرد بر منبر فرياد زد:
من راه هاي آسماني را بهتر از راه هاي زميني مي شناسم...
كسي اعتنايي نكرد، هيچكس مسافر نبود...!
يكي گفت :
اگر دانايي،موهاي سر مرا بشمار، آسمان را مي خواهي چكار...؟
***
مرد اصرار كرد:
كاسه بياوريد تا من بي مزد، بي منت، آن رااز آسمان پر كنم...
فقط ظرف بياوريد، حجمي براي پر شدن....
مردم به او خنديدند...
***
مرد فرياد كشيد:
دل من از دست شما پر خون وسينه ام از خشم شما مالامال است...
از دورش متفرق شدند...
ديگر درد دلهايش را با چاه مي گفت...
***
گوشه ي ديوار نشست :
خدايا...
من ازاينها آزرده ام ، اينها از من...
من از اينها خسته ام، اينها از من...
بعد نفرين كرد: چه نفريني...!
خدايا مرا از اينها بگير...
***
در محراب مسجد فرياد كشيد:
فزت ورب الكعبه...
دعايش مستجاب شد
***
كوچه خالي بود
ديگر كسي براي مردم سخن نمي گفت...
كوفيان آرام وبي دغدغه در هم مي لوليدند...
امشب يه حس وحال ديگه ای دارم.گيجی و گنگ بودن.
هيچوقت اينجا از خودم ننوشتم نخواستم حديث نفس باشه...اما الان نمی دونم اين حرف خيلی وقت بود که بايد می زدم تو دلم مونده بود...
بادم ۴-۵ سال بيشتر نداشتم کمی کمتر وبيشتر....قطارهايی که می رفتن از راه آهن به جبهه.... پر می شد از ادمهای ساده وصميمی و هميشه خندانی که می رفتن وگاهی بر نمی گشتن.
يه روز که بابا می خواست بره رفته بوديم بدرقه تا پای خود قطار من گريه می کردم وبه زور می خواستم سوارشم وشدم می خواستم من هم برم...من هم بجنگم..من هم بزرگ بشم وبا بزرگها باشم...
سنی نبود چهار پنج سالگی اما می دونستم بايد رفت بايد جنگيد ودفاع کرد بايد کاری کرد بايد خون داد بايد رفت وبر نگشت....بابا گاهی می رفت وزخمی می اومد ودوستاش که هر بار می اومدن خونمون هديه برام می اوردن گاهی با قطار می رفتن ونمی اومدن ومن می دونستم باز هم داريم تنها می شيم وتنهاتر...
و اون روز گريه می کردم...
وامروز هم....
باری به دوش ماست بايد که مرد باشيم و به دوش بگيريم.
مرد فردا کودک ديروز است وکودک امروز مرد فردا....
فردا را چه کنيم . چگونه روزی جواب دهيم؟
خيابانها شكوفه هم كه زده باشند هنوز بوی بهار را نمیتوان شنيد...
اينجا سرمايش هم سوز ديگری دارد و درد استخوانش هم درد ديگری...
هنوز نمیفهمی چه میگويم! آری هنوز نمیفهمی زبان حس اسير درميان واژههايم را..
شلوغ است اينجا. اسماْ هم كه باشد، مركز شهر است! اما مركز شهر هم كه باشد، ترافيك و دود و هرچه كه منفعتي نداردش برای ما مانده است...فقط همين...!
كوچه پسكوچهها را بايد سريعتر طی كنی. سرما كه يكباره خود نمايی كرد، خلوتی ترسناكی براين تنگناهای عبور دنيايی..! انداخته كه تاريكی هم مزيد برعلت ترس است...!!!
هراس میآورد همه اينها با هم...
كوچههای تنگ وتاريك...خانههای نيمه خراب...تيرهای برق بدون چراغ اكثراُ نگاههای بیثمر كه به تعقيب راه رفتنت نشته اند و مردمان فقيری كه هيچ ندارند جز چند قطعه اسكناس كهنه كه آنهم اگر باشد وچاقويی! وسرنترسی كه درد میكند برای دعوا...!
كجاست پس اين آدرس...؟
"كوچه ها، روزها آشنای ديرينهات هم اگر باشند، شب رفيق نارفيق میشوند! باور كن..."
اين را به حامد میگويم. مرد كوچك خانواده وشاگرد قديم من! البته نه چندان قديم به درازی كمتر از سالی ...يادش به خير...!
البته بعد از آن كه آدرس خانه كوچك داخل كوچه بنبستیاش را يافتم....شكر!
خانهای 120 متری شايد كه با چوب و آجر خشتی ساختهاند! گويا وسالها از عمر تخريب آن هم گذشته چه برسد عمر مفيد!!!
يك حياط در وسط و اتاقهايی در چهار گوشه حياط با زير زمين...در اين صد و چندمتر زمين6 يا 7 خانواری زندگی مي كنند!
فيلم فارسیهای قديمی يا همه فقرمردمانشان اينجا پادشاهی میكنند...زياد ديدهايدحتما حياطی با چند خانواده و اتاقهای 3متری وزير زمين و..اما فيلم ديدهايد! اينجا كه بياييد همه چيز يادتان میرود...من كه نديده نيستم، جا میخورم شما كه هيچ...
توی خانه كه نه، اتاق كوچك چيز زيادی نيست. نمیگويم چيزی هم نيست، روزگاری مردی بود كه زحمت نان اين خانه را میكشيد و امسال، سال سومی است كه ديگر نيست....حامد، مهرماه كه میشود، جای لباس شادی جشن مهر و آغاز مدرسه، پيرهن مشكی به تن میكند، صورتش كمی مردانه تر می شود هر بار...بگذريم
اما اينجا، جنوب شهر يكي از محلههای خيابان مولوی است...زياد نمینشينم، جاهای ديگری هم هست كه نرفتهام...كوچهها بازتر كه بشوند، آدمهايی درونشان كه به بطالت روزگار میگذرانند بيشتر و بيشتر می شود وترست کمتر...اينجا خصلت مردمانشان همين شده گويا.
شاگردانت هم همين خصلت دارند.روزگار را بیخيال كه مياد و میره و وفا ندارد به ما...و جيبمان همیشه خالي و شكمها هم كه نگو...درس میخواهيم به چه كار، باز شغلی پيدا كنيم و نانی....
اين دور و برها يه چندتايی هستند كه ای روزگارمان بد نيست را، خوب زمزمه میكنند...
حوصله طعنه ونيش وكنايه تورا هم ندارند!!؟وتو هم بی عاری شان را...
گناهی هم نكرده اند، راضیاند ديگر به موجود... كوششی هم كه نمیخواهد. میآيد به هر حال. هر چه سگ دو بزنی، عاقبت گرسنهای. اصلا مال دنيا كه را سير كرده ؟هيچ كس !
تو هم هرچقدر كه اصرار كنی به راز مگويشان، بيشتر لب فرو میبندد.
گرچه اين راز مگو برای تو كه چند سالی سپری كردهای ميان اينان...از رنگ رخسار عاشق هم گوياتر است.!!!
چه حاجت است اينجا به زبان؟
خستهام از اين مردم، ازين تربيت و باور و اعتقادشان و اين استعدادهايی كه من ديدم همه به هيچ می روند آخر...
گردش من هم تمام شد. شب عيد است ديگر! شاگردان قديمیات هميشه چشم به راهند اين موقع ها. نكند بد عادت شدهاند اما تو شدهای! بد عادت شدهای به ديدنشان، به دوست داشتنشان وبه.....نه گفتنی نيست.بگذريم.
میرسم خانه فاصلهای هم نبود بين اين همه دوگانگی كه ديدم! نيم ساعت پيادهروی و شكافی طبقاتی...!
شب عيد است ديگر !
همين.
سال نو مبارک.
دلهايمان افروخته ازين آتش عاشقانه است
و چشمهايمان گريان اين غم بي حساب..
قلبها احساسي از عظمت حادثه ومظلوميت توامان
وسينه پرازحكايت هاي نسل اندر نسل اين حماسه بزرگ شيعي..
وزبان زنده كننده وبراورنده آرزوهاي سالهاي سخت 60 هجري و1400سال شور وشوق نهفته در دل...!
وعشق...
تنها شعله زنده سوزاننده اين مصيبت خاموش وتنها شمع روشني بخش تمام اعصار تاريك...
وتنها نداي بيدارگر براي بر خواب رفته گان وجامه به سر كشيدگان ...
تنها راوي قيام وقيامت وشرافت وعزت...
وتنها برانگيزاننده به تمناي آزادي وآزادگي ,متاعي كه به نايابي هم طعنه مي زند انگار..اين روزها كه نه,هميشه..!؟
ويكتا گوهر گيتي كه خونش نه متاعي كه بر سر هر بازار بود!
خون مي دهد وجان مي بازد وزنده مي كند آنچه رو به مرگ بود
اسلام علي را اسلام محمد را واسلام ظلم ستيزي وآزادگي را!
اسلام را
همين بس از عاشورا...